دور از این دشت سیاه
شهر خورشید سعادت پیداست
سایه ات را گویا روزگاری دیدم
توی آن شهر بزرگ توی آن روشنی و شادی و شادابی ها
همه آینه ها تاریکند.
قلب ها گرد کدورت دارند
و فریب, سکه ی رایج بازار خداست
باز باید بروم, بروم, بروم
من به تنهایی خود معتادم
من به تنهایی خود محتاجم
باد ...باران ...طوفان ...
آسمان مثل دل من تنگ
آسمان مثل دل من تنهاست
و تو, ای مانده در اندیشه تنهایی خویش
تو فقط خود را باش
تو چه می خواهی که :
یک نفر توی سکوت شب شهر
دارد از حسرت نان میمیرد ! ..
آه سهم من اینست
بنشینم تنها ؛ و در آیینه شب گریه کنم
و دلم مثل گنجشک غریب
در افق های غروب شب غم
پر بزند...
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
.
.
.
شاعرش رو نمیدونم کیه.
دیگه میدونید این شعر رو تقدیم میکنم به کی !!!!!
دیدم از شعر بیشتر لذت میبرید.
کاوه
نفسیوس : به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید.
وئیس لومباردی : بردن همه چیز نیست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا .
مثل آلمانی : افتادن در گل و لای ننگ نیست. ننگ در این است که آنجا بمانی.
فلوبر: خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار .
سارنف : داشتن پشتکار ، تفاوت ظریف بین شکست و کامیابی است.
لاوس : وقتی آنچه داریم می بخشیم ، آنچه نیازمند آنیم دریافت خواهیم کرد.
ارسطو : عاقل آنچه را که می داند ، نمی گوید ؛ ولی آنچه را که می گوید ، می داند.
ابوالعلا : باید از بدی کردن بیشتر بترسیم تا بدی دیدن.
منتسکیو : انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عمیق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است.
پرمودا باترا : مشکلات خود را بر ماسه ها بنویسید و موفقیت هایتان را بر سنگ مرمر.
اپیکور: کسی که از هیچ چیز کوچکی خوشحال نمی شود ، هیچگاه خوشبخت نخواهد شد.
به نظر من سخنان زیبائی بود ، امیدوارم سرمشق زندگیمون باشه.
کاوه
دومی گفت :آن را در زیر دریاها قرار بده
فرشته سومی گفت :راز زندگی را در کوهها قرار بده .
ولی خداوند فرمود:اگر من به گفته های شما عمل کنم تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد .در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید
سلام میکنم به همه کسایی که همیشه دوستشون داشتم ودارم و خواهم داشت تمام اونایی که همیشه کنارم بودن و موجب خشنودی و دلگرمی
اول قبل از هر کاری می خواستم از همه شما عزیزان تشکر کنم مارو مثل همیشه مورد لطف خودتون قرار دادید من از کلمه ما اسفاده کردم یعنی من وکاوه عزیزم
این وبلا گ به هر دوی ما تعلق داره اما به علت مشغله کاری که همه آقایون تقریبا باهاش درگیرن قرار شده من مطالب و بنویسم الته با نظارت ایشون البته جالب اینه که خودشم رفته تو لیست نظر دهنده ها
البته من ا ز نظراش همیشه استفاده می کنم چون موجب دلگرمیمه این شعرم تقدیم می کنم بهش تا بدونه چقدر دوستش دارم
من خرابم ز غم یار خراباتی خویش
میزند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
با تو پیوستم و از غیر تو ببریدم دل
آشنای تو ندارد سر بیگانه خویش
به عنایت نظری کن که من دشده را
نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش
خرمن صبر من سوخته دلداد به باد
چشم مست تو که بگشادکمین از پس و پیش
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم